یک بقچه آرزو

یک بقچه آرزو

پیرزن دل توی دلش نیست.رضا که از راه می رسد، زبانش یاری نمی کند که بپرسد بلیط گرفته یا نه؟ نمی داند پولی را که جمع کرده چطوری به  او بدهد که بهش برنخورد. با خودش فکر می کند نکنه کم باشد و او به رویم نیاورد. نکنه عروسم مرضیه دوست نداشته باشد من هم با آنها بروم. نکنه با مرخصی اش موافقت نشده. نکنه بلیط گیرش نیامده…
دندان به جگر می گذارد تا خودش چیزی بگوید. از روزی که شوهر خدابیامرزش او را به پابوس امام رضا برد که رضایش را شفا دهد سالها می گذرد و او هنوز منتظر است یک بار دیگر مشهد را ببیند. هر ماه مبلغی را کنار گذاشته که وبال گردن پسرش نباشد.
رضا ساکت است. پیرزن بقچه اش را با دو دلی توی دستش اینور اونور می کند و تا می خواهد سکوت را بشکند، رضا می پرسد مادر می توانی روی زمین بخوابی؟ هتلهای مشهد همه یا پر بودند یا خیلی گران. با یکی صحبت کرده ام، آدرس مدرسه ای را داده که زیاد هم از حرم دور نیست. فقط تخت ندارد. شاید زیاد هم تر و تمیز نباشد. مرضیه نمیاد. ولی طوری نیست قول داده بودم بریم سفر که می رویم. داروهایت را بیار که اونجا درگیر دوا و دکتر نشیم.
بقچه را محکم در دستش می فشارد و از قول دکترش می گوید که سفر برایش خوب نیست.
رضا که انگار باری که بر دوش داشته را بالاخره به منزل رسانده، درحالی که تلفن همکارش را جواب می دهد و می گوید سفر مشهدش کنسل شده، چایش را می خورد و می گوید: “الان نمی تونم. نیم ساعت دیگه زنگ می زنم که هماهنگ کنیم.”