دریا با پیمان

پیمان

پیمان

نفس نفس می زند، می لرزد و می خندد. می خندد و تمام دریا می خندد…

در ساحل هچیرود (شهر کوچکی بعد از چالوس و قبل از شهسوار) با موجود نحیف،کوچک،سیه چرده و بسیار بانمکی روبه رو می شوم که روی امواج می لغزد و به دست موج به این سو و آن سو می رود، دست و پا می زند، لحظه ای غیب می شود، لحظه ای دیگر سر از گوشه دیگر آب بیرون می آورد نفس نفس می زند، می لرزد و می خندد. می خندد و تمام دریا می خندد. چشمانش برق می زند و باز دست و پای سیاه و کوچکش موج را به حرکت بیشتر وا می دارد، باز شنا می کند و شنا کردنش به هیچ موجود شناگری نمی ماند حتی خودش چیز عجیبی به نظر می رسد گویی یک موجود دریایی نادر است، شگفت انگیز و دوست داشتنی. به ساحل که می رویم از او می پرسم مدرسه می رود یا نه. می گوید کلاس چهارم است ولی چیزی بیش از کلاس اول به او نمی خورد. می پرسم خانه تان کجاست می گوید آنور خیابان. یعنی جایی بسیار نزدیک به دریا، به او غبطه می خورم. پیمان تمام تابستانش را هر سال در ساحل می گذراند از همین روست که پوستش تیره و آفتاب سوخته است، علی رغم چهره نمکین و رفتار با مزه اش که نه تنها به هیچ فرد شمالی بلکه به هیچ انسانی نمی ماند. لهجه شمالی شیرینش درست مثل دیگر هموطنان شمالی قشنگ و دوست داشتنی است. می پرسم می شود یک عکس از تو بگیرم؟ می خندد و با سر جواب مثبت می دهد. عکسش را که می گیرم می گویم بیا ببین چقدر قشنگ شده نگاه می کند تشکر می کند و می گوید خیلی قشنگ شده و بعد با سرعت می دود مثل باد می چرخد پاهای کوچکش شن ها و ماسه های داغ را به هوا می پاشد به دریا باز می گردد و خود را میان امواج رها می کند.

(به قلم دوست عزیزم شیوا شهبازی)